اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1409

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

راه نماند . فاما مراقبت اغيار آن باشد كه چيزى جويد يا جايى نگرد يا با كسى آرامد چون محبت بنده با حق درست گردد از اين معانى در او هيچ‌چيز نباشد . و اما مراعات احوال آن باشد كه چون احوال بگردد او بنگردد . محب را اين روا نباشد . باز مراعات احوال آن باشد كه خويشتن را حالى بيند و وقتى [ 127 ب ] بيند كه محب به اين صفت نباشد از بهر آنكه بندگى محبت صعب‌تر از بندگى رق است . بندگى رق به عتق زائل گردد و بندگى محبت هرگز زائل نگردد . چون حكم محبت اين باشد محبت را ملك نباشد و محب را عز نباشد و محب را غنا نباشد كه اين همه صفات احرار است ، و محب حر نباشد . چون از اين همه خبر ندارد او را مراقبت از بهر چه چيز باشد و مراعات كدام حال را باشد ؟ ! و المحبة اذا تحققت لم يبق للمحب صفة و لا حال . و چون صفت بر او محبت او گردد حال بر او بر مراد دوست او گردد . فلا يبقى له وقت و لا حال . « و قال بعضهم : المحبة على وجهين محبة الاقرار و هو للخاص و العام و محبة الوجد من طريق الاصابة فلا يكون فيه رؤية النفس و الخلق و لا رؤية الاسباب و الاحوال بل يكون مستغرقا فى رؤية ما لله و ما منه » . گفت محبت بر دو گونه است : محبت اقرار است خاص و عام را ؛ و از اين اقرار توحيد و ايمان مىخواهد كه هركه ايمان درست آورد محب است خدا را ؛ چنان كه خدا گفت : وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ . اثبات كرد صفت محبت همه مؤمنان را . و از اين معنى همه مؤمنان محب بودند كه اگر حكم محبت خدمت است همه مؤمنان خادم اواند ؛ و اگر طاعت است طاعت او بر خويشتن واجب دانند ؛ و اگر بندگى است به بندگى مقراند ؛ و اگر حكم محبت گردن نهادن است دوست را ، همه مؤمنان به قضا راضىاند ؛ و اگر حكم محبت بزرگ داشتن است مؤمنان معظم‌اند به آن معنى كه از او برتر و بزرگوارتر كس را ندانند ؛ و اگر حكم محبت گزيدن است مؤمنان حق را بر عالم گزيده‌اند و او را بر همه خلق بدل آورده‌اند . و كس را بر او بدل نياورده‌اند ؛ و اگر حكم محبت ستودن است و